«قاچاق کرم، خاطراتی از 12 سال طغیان و یاغیگری در قفقاز»قسمت اول
.کرم بیگ در سال 1276 قمری در آبادی قراخ کسمه(سالدات کسمه) از ایالت گنجه بخش قزاق به دنیا آمد.کرم ،پسر اسکندرپسر زال بوده و به همین دلیل اعقاب و بستگان وی در ایران کلمه زالتاش را برای خود نام خانوادگی انتخاب نمودند.
در موردعلت یاغی شدن و به کوه زدن کرم دو گفته وجود دارداولی اینکه وی بواسطه درگیری که میان اهالی روستایش و کربلائی اوف،از اعیان و ملاکین قراخ کسمه اتفاق می افتد، یکی از اقوام کربلائی اوف را می کشد و به خاطر این که دستگیر نشود از روستایش فرار می کند.گفته دیگر در مورد یاغیگری کرم که قابل قبول تر است این است که اسرافیل نام کربلائی اوف که از اربابان و اعیان قریه قراخ بوده ،پدر کرم (اسکندر)را می کشد و کرم در سن 20 سالگی برای گرفتن انتقام پدر برای کشتن اسرافیل قیام می کند و سپس چند نفری مسلح و هم عقیده با خود پیدا کرده و به یاغیگری و راهزنی او منتهی می شود و از آن به بعد ،کرم در میان اهالی قفقاز معروف به قاچاق کرم می شود.
دليك داشي يا دخمه کرم که از جمله آثار تاريخي و ديدني چايپاره است و همه ساله تعداد زيادي از دوستداران ميراث تاريخي از آن بازديدمي كنند- یادگار حضور کرم در منطقه می باشد.گفته می شود کرم در مدت چند سالی که در چایپاره پناه گرفته بود در این دخمه که در روستای «چیر» چایپاره –یکی از دور افتاده ترین روستاهای این شهرستان-قرار دارد پنهان شده بود. البته در مورد این دخمه که بسیار ناشناخته مانده افسانه دیگری نیز وجود دارد که حاکی از وجودمقبره ای مربوط به هزاره اول قبل از میلاد است و بر این اساس حفاری هایی در سال های ۱۳۶۳-۱۳۶۴ توسط بهمن کارگر از طرف اداره کل ارشاد اسلامی آذربایجانغربی انجام شده است.
«قاچاق کرم، خاطراتی از 12 سال طغیان و یاغیگری در قفقاز» کتابی 107 صفحه ای است که بکوشش سیروس سعدوندیان و با مقدمه رحیم رئیس نیا در سال 1380 در تهران از سوی انتشارات شیرازه منتشر شده است. آنچه می خوانید مقدمه آقای رئیس نیا- در معرفی این یاغی پرآوازه است.
فرارى شدن و به كوه زدن يكى از شيوه هاى مبارزه با نظامهاى استبدادى بوده است. تاريخ سراسر دنيا و از آنجمله ايران و سرزمينهاى همسايه اش چون قفقاز و عثمانى از حوادث مربوط به ياغيانِ به تنگ آمده از ستم و زورگويى مأموران و خانها آكنده است. بعضى از اين به كوه زدگان در پرتو دلاورى خود در ذهن توده هاى ستمديده تبديل به قهرمانان مردم خواه شده، ترانه ها و داستانها درباره اشان ساخته شده و گاهى هم همين ساخته ها دستمايه آفرينش رمانهايى چون كليدر دولت آبادى، اينجه ممد و افه چاقرجايى ياشاركمال، آينالى و شاهين قفقاز سليمان رحيموف، برپشت بُزآت جلال بر گشاد و بالاخره رمان چهارصد صفحه اى قاچاق كرم فرمان عيوضلى(1) ، كه به دست يكى از بازماندگان كرم - نوه خواهر وى - نوشته و در سال 1987 با تيراژ 80 هزار نسخه در باكو منتشر شده است. پيش از اين آثار نويسندگانى چون آ. پورتسلادزه و ب. مْچِدليشويلى گرجى، آكوپ ماكاشيان ارمنى، دنيس كوزلوفسكى و و. كازاكوفسكى روس، نجف بيك وزيروف آذربايجانى نيز هر يك آثارى درباره ماجراهاى زندگى كرم پديد آوردهاند.
نجف بيك وزيروف (1854-1926)، يكى از بنيانگذاران تئاتر جمهورى آذربايجان، كه در زمان طغيان كرم جنگلبان جنگلهاى حوالى دليجان، از جولانگاههاى كرم، بوده و با وى آشنايى داشته، نمايشنامه قاچاقها در گذشته را براساس شنيده هاى خود درباره كرم نوشته، در سال 1912 در باكو منتشر كرد.(2) اثر مذكور مچد ليشويلى را كه در سال 1912 به زبان اصلى (گرجى) در تفليس به روى صحنه آمده، حسين بيك ميرزا جمالوف در سال 1928 به زبان تركى آذربايجانى ترجمه كرده است. همين ترجمه بارها در باكو، نخجوان و قازاخ (قزاق) به اجرا در آمده است. اسماعيل شيخلى، نويسنده رُمان معروف كُر ديوانه نمايش قاچاق كرم را در سال 1933 ديده و خاطره آن را تا اواخر عمر در ذهن داشت. در آن سال يك گروه نمايش كه از تفليس آمده بود اين نمايشنامه را در قازاخ بر صحنه برده بود.(3)
عصيان كرم در دوره اوجگيرى جنبش قاچاقها (فرارىها، ياغىها) در قفقاز روى داده است. استيلاى روسها بر قفقاز و علاوه شدن بهره كشى روز افزون سرمايه دارى بر استثمار سنتى را از عوامل عمده اين رشته عصيانها دانسته اند. كافى است يادآور شويم كه همزمان با كرم و در اواخر نيمه دوّم سده نوزدهم و اوايل سده بيستم قاچاقهاى ديگرى نيز چون نبى، يوسف، زاهد، يارعلى، قاندال نقى، دلىآلى (على)، قره تانرى وردى، قاطر ممد، فرهاد و... در قفقاز فعاليت داشته اند.
بعضى از اين قاچاقها هنگامى كه در قفقاز به تنگنا مىافتادند، به اين سوى ارس مىآمدند و در خانه و كاشانه دوستان خود پناه مىگرفتند و بعضى از آنان يارانى نيز از آذربايجان ايران داشته اند. چنانكه قاچاق آدى گؤزل، كه در حدود سال 1255 ه . ق/ 1839 م در ولايت نخجوان ياغى شده بود، در شوال 1256 / دسامبر 1840 به دست مهدى قلىميرزا، حاكم قراجه داغ، دستگير و در تبريز اعدام شد.(4) قاچاق نبى نيز، كه در حدود 20 سال در ولايات نخجوان و زنگزور همراه همسر و همرزم دليرش، حجر، و ديگر ياران خود رعدآسا بر سر اربابان و بازرگانان و پليس و ژاندارم تزارى فرود مىآمده و گاه به اين سوى ارس مىگذشته، در سال 1313 ه . ق / 1896 م، 36 روز پيش از كشته شدن ناصرالدين شاه، با همدستى مأموران و جاسوسان تزارى و حكام قاجارى در روستاى لرنى دهستان روضه چاى اروميه به قتل رسيد. گزارش اين قتل در روزنامه ناصرى درج گرديده است:
«اروميه. نبى، قاچاق روس، كه از جمله اشرار و در رشادت و جلادت طاق و مشهور آفاق و در سر حد از دو طرف ايران و روس فرسنگها از صدمه شرارت او اهالى در ستوه بودند، چندى بود كه برحسب امر مبارك بندگان حضرت اشرف امجد والا ولىعهد [مظفرالدين ميرزا] ، روحنا فداه، شاهزاده عين الدوله، پيشكار كل مملكت آذربايجان، در خفيه و نهانى مردان كارآزموده به دستگيرى يا قتل مشاراليه مأمور نموده بودند كه به هر وسيله و تدبير است، مشاراليه را مقتول يا دستگير نموده، عالمى را از شر وجود او ايمن سازند. به موجب خبر تلگرافى كه از اروميه داشتيم، روز يازدهم شوال، مشاراليه در قريه لرنى دچار اسمعيلخان نايب تفنگدار باشى، كه از جمله مأمورين گرفتارى يا قتل مشاراليه بود، گرديده و بناى تيراندازى و شليك گذاشته و از طرفين چند تير مبادله، بالاخره از يمن اقبال بندگان حضرت اشرف والا، روحنا فداه، و حسن اهتمامات شاهزاده عين الدوله، نبى مزبور را به ضرب گلوله از پاى انداخته و جمع كثيرى را از شر وجود او آزاد ساخته اند و از اين مژده جانبها اهالى در نهايت خوشوقتى و شادمانى و به دعاى سلامت ذات بىهمال و وجود مقدس عديم المثال هميونى، روحنا فداه، اشتغال دارند.»(5)
بنابه روايتى ديگر نبى به هنگام بازگشت از زيارت كربلا به دست دو تن از ياران خود به نامهاى شاه حسين و كربلايى ايمان، كه توسط پاشا حاجى فرج اوغلوى اردوبادى، كه در اروميه به تجارت اشتغال و با مأموران روسى و ايرانى ارتباط و همكارى داشته، كشته شده است.
محمد ميرزايف، مترجم محكمه ايروان، اعتراف كرده است كه نامه هاى والى ايروان و ديگر مأموران عالى رتبه تزارى به دولتمردان ايران و عثمانى را در اين خصوص شخصاً ترجمه كرده است. او درباره همكارى سه دولت روس، ايران و عثمانى براى دستگيرى و يا كشتن نبى چنين مىنويسد:
«جنبش نبى مايه نگرانى و وحشت حكومت تزارى و ملاكان بود. حكومت مذكور در اين مورد باب مذاكره را با دولتهاى ايران و عثمانى گشوده، جاسوسان زيادى را به ايران گسيل داشته بود. اين جاسوسان با همكارى جاسوسان ايرانى دسته نبى را تعقيب مىكردند. از جاسوسان مذكور پاشا بيك اردوبادى، خسرو بيك فرجوف، آرزومانيانس سلماسى، اللَّهوردى بيك نخجوانى، كربلايى محمد، كربلايى مرسل، اسكندر بيك و... قابل ذكر هستند.
حكومت تزارى براى قاتل و يا قاتلين نبى و نيز كمك كنندگان به دستگيرى او جوايز قابل توجهى وعده داده بود.»(6)
اسماعيل اميرخيزى نيز به همكارى دولتهاى مذكور براى دستگيرى و قتل قاچاقها اشاره كرده و مىنويسد:
«قاچاقها در هر وقت عرصه را [در قفقاز] بر خود تنگ مىديدند، شبانه به طور قاچاق از رود ارس گذشته، به خاك ايران وارد مىشدند؛ دولت روس هم براى دستگيرى ايشان يادداشتهاى شديداللحن به دولت ايران مىفرستاد؛ دولت ايران نيز احكام لازمه به حكومتهاى محل صادر مىكرد. و اغلب در ميان مأمورين دولت ايران و ايشان زدوخورد روى مىداد، بالاخره جان سالم به سلامت بدر مىبردند.»(7)
از ايرانيانى كه با قاچاقهاى قفقاز همكارى داشتهاند، اسمعيل برادر بزرگ ستارخان بوده است. او با قاچاقى به نام فرهاد آشنايى داشته و فرهاد:
«هر وقت از رود ارس عبور كرده، به قره داغ مىآمد، در منزل وى پنهان مىشد. از قضا وقتى حكومت قره داغ مستحضر مىشود كه فرهاد در خانه اسمعيل مخفى شده است، سوار چندى مأمور دستگيرى وى مىكند. سواران دولتى منزل وى را محاصره مىكنند، خود فرهاد كشته مىشود و اسمعيل را دستگير كرده، به تبريز مىبرند و در آنجا به امر حاكم وقت سرش را مىبرند. وقوع اين قضيه اسفانگيز حاجىحسن (پدر اسمعيل و ستارخان) را به كلى مستأصل كرد؛ چنان كه هميشه از وى ياد مىكرد و اشك مىريخت و از كثرت تأثر مىگفت: ستار بايد خون اسمعيل را از قاجاريه بگيرد! ستار هم اين وصيت پدر را از ياد نمىبرد و مىگفت: اگر يك روز هم از عمرم باقى باشد، بايد انتقام اسمعيل را از قاجاريه بگيرم.»(8)
محمد، كريم و ابراهيم، پسران اسمعيل بعدها در جرگه همرزمان عموى قهرمان خود در آمدند. محمدخان و كريمخان در محرم 1330 به دست مقامات تزارى در تبريز اعدام شدند.
* * *
كرم - كه جدش از روستاى چورس دهستان چایپاره قره ضياءالدين به قفقاز مهاجرت كرده، در ده قيراخ كسمه از بخش قازاخ (قزاق) ايالت گنجه سكونت اختيار كرده بود - اگرچه در ناحيه اى دور از ارس به پا خاسته بود، در منطقه اى پهناور، كه ايالتهاى گنجه، گرجستان، ارمنستان فعلى، آناطولى و آذربايجان ايران را در برمىگرفت، جولان مىكرد. دفتر خاطراتى كه از وى باقى مانده شرحى است از تاخت و گشته اى شگفت انگيز او. وقتى اين دفتر را مىخوانيم ديگر اين نوشته چاپ شده در يكى از شمارههاى سال 1885 مجله نارودنايا وليا را كه «كرم مشهور در ماوراى قفقاز تبديل به طوفان وحشتناكى شده است»(9) پر بىجا نمىيابيم.
كرم در سال مذكور جوانى بوده است حدوداً 27 ساله و 8 سال از به كوه زدنش مىگذشته است. چه خودش در صفر 1307 / اكتبر 1889 به دكتر فووريه مىگويد كه «سى و يك سال دارد و دوازده سال است كه به شغل شريف دزدى مشغول است.»(10) بنابراين مىتوان گفت كه وى در حدود سال 1276 ه . ق / 1859-60 م به دنيا آمده بوده است. در همان دوره كوتاه ياغيگرى آوازه بىباكى و چالاكى و جوانمردى او از حدود قفقاز فراتر رفته بوده است. چنانكه به نوشته گوركى: «كرم نه تنها در قفقاز، بلكه در بين قزاقهاى كوبان نيز چونان شخصيتى افسانهاى شهرت يافته است.»(11)
كرم چنانكه از خاطراتش برمىآيد، در نتيجه تنگتر شدن عرصه براى فعاليت و زندگىاش در قفقاز و عثمانى، به ايران مىآيد و در محال چايپاره، بين ماكو و خوى، رحل اقامت مىافكند و به طورى كه از خاطراتش برمىآيد و نيز به گفته اهل محل «همان كارهاى قبلى خود را دنبال نموده، دست به راهزنى و ياغيگرى» مىزند و حتى دستش به خون بعضىها و از آن جمله مردى عباس نام از روستاى گؤزدگن، كه در برابر افرادش مقاومت كرده بود، آلوده مىشود و سرانجام به علّت درگيرىهايى كه با بعضى از متنفذان محلى و از آن جمله علىمحمد سلطان حمزيانى پيدا مىكند، ناگزير از پناهنده شدن به دولت ايران مىشود. عادل باقرى بسطامى اطلاعاتى درباره شخص مذكور و علت و چگونگى درگيرى مورد بحث به دست داده است كه به طور خلاصه از اين قرار است:
على محمدسلطان و پناه سلطان دو برادر از اهالى حمزيان عليا بوده اند كه پاسدارى گردنه حمزيان، واقع در مسير راه ماكو - خوى را به عهده داشته اند و از اين بابت از دولت مقررى مىگرفته اند. علىمحمد سلطان اسب چالاكى به نام ياغ بال (روغن و عسل) داشته كه كرم مشترى آن مىشود؛ اما علىمحمد سلطان دل از اسب نمىكند و كرم يكى از افراد خود را با اين دستور كه «يا اسب را مىآورى و يا زن يكى از دو برادر را كه هر وقت اسب را دادند زن را ببرند!» و فرستاده چون موفق به قانع كردن برادران نمىشود، رو به سوى زنى كه مشغول دوشيدن گوسفند بوده مىگذارد و گلوله محمدسلطان در پيشانىاش مىنشيند و تا اين خبر به كرم مىرسد، مىگويد «ديگر ماندن من در اين منطقه صلاح نيست و به همين خاطر تصميم به درخواست پناهندگى از دولت مىگيرد.»(12)
كرم در اين تاريخ در قلمرو نفوذ تيمور پاشاخان، پدر مرتضى قلىخان اقبال السلطنه، خان ماكو زندگى مىكرده و بنا به روايتى مادرش عصمت خانم رضايت خان را - كه به اصرار روسها قصد دستگيرى و تسليم او را داشته - با تقديم 14 رأس گاو نر به دست آورده بوده است.(13) بعد از آن كه كرم به فكر پناهندگى مىافتد، تيمور پاشاخان به پادرميانى برمىخيزد و به هنگامى كه ناصرالدين شاه روانه سفر سوم اروپا بوده، برادر كرم به وساطت او در تاريخ 14 رمضان 14/1306 مه 1889 در آن سوى ارس به حضور وى بار مىيابد. در سفرنامه شاه به اين شرفيابى اشاره شده است:
در حدود دليجان «چيز عجيبى كه ديدم اينجا، اين است كه تيمور پاشاخان آمد عرض كرد، برادر كرم قاچاق اينجا است. گفتم او را آورد حضور. ديدم چشم سرخى داشت. افتاد روى دست و پاى ما. پرسيدم، برادرت چرا رفته است آن طرف (طرف ايران؟) جوابى داد. اين كرم قاچاق مدتى در خاك روس شرارت و هرزگى مىكرد، حالا رفته است آنطرف ارس در خاك ماكو و خوى. معلوم نيست كجاست و نمىتوان او را گرفت. خلاصه باز به همان ترتيب سوار شده رانديم رسيديم به شهر قزاق.»(14)
كرم روز 18 محرم 14 / 1307 سپتامبر 1889 به قرارى كه در روزنامه خاطرات منعكس است، به حضور وى بار يافته است:
«امروز بايد برويم [ده] گلين قيا [ واقع در دهستان هرزندات غربى شهرستان مرند] ... جلو پنبه زارى به نهار افتاديم. قبل از نهار امين السلطان، ولىعهد، اميرنظام، كرم قاچاق دزد معروف، كه هميشه در سرحدات روس و عثمانى و ايران دزدى مىكرد [و] هر سه دولت از او عاجز بودند و گرفتارى او ممكن نبود، [آمدند.] به امير نظام [حسنعلىخان گروسى، كه از 1300 تا 1309 ه . ق پيشكار آذربايجان بوده] گفته بوديم كه او را اطمينان داده، بياورد، [و] اميرنظام هم اطمينان داده، آمده است؛ آورده اند حضور. كرم و آدمهايش پيش اميرنظام و ولىعهد كه آمده بوده اند، با اسلحه و تفنگ دست گرفته حاضر، سوار اسب آمده بودند. اما حالا تفنگ نداشتند و پياده آمدند. سه - چهار جا به سجده افتادند. او را ديدم، گفتم دولت روس و ايران از تقصير تو گذشته، اما به شرط اين كه ديگر در سرحد نمانى و بيايى تهران و در داخله مشغول خدمت باشى. كرم نما و فرود آ كه خانه خانه تست! خيلى راضى بود و دعا كرد.
خود كرم جوان است، سبيل دارد، ريشش را مىتراشد، موى زرد، چشمهاى ريزه كوچك، ابرو و مژه زردى دارد. قدش كوتاه است، نه چندان كوتاه. آدمهايش هر كدام به قدر يك چنار گنده قوى هيكل و مهيب هستند... اين كرم خودش با ده نفر آدم هميشه در كوهها و مقاره [مغاره] ها پنهان مىشدند و جلو قافله و تجار را گرفته، گزك به دستشان مىافتاد آنها را غارت مىكردند، مىرفتند...»(15)
دكتر فووريه هم كه در ركاب شاه بوده، حتى پيش از وارد شدن به خاك ايران تعريف كرم را در قفقاز شنيده بوده، دو روز پيش از گذشتن از مرز درباره وى نوشته است:
«عده اى نظامى محلى كه همراهىمان مىكردند» علاوه بر اين كه حكم قراولان افتخارى را داشتند، براى دفاع ما از خطر نيز بودند؛ زيرا كه راهها امن نبود و از دليجان تا سر حد ايران در غالب نواحى راهزنان متهورى از نژاد تاتار (تركزبان) و غيره ديده مىشوند كه بسيار خطرناكند.
يكى از راهزنان كه كرم نام دارد و اصلاً ايرانى است و نام او در اين حدود مشهور است، تاكنون اسباب زحمت كلى جهت نظاميان روسى شده است.
كرم در يكى از برخوردهاى اخير خود با نظاميان روسى مجروح شده و به ايران، پيش تيمورآقا، حكمران ماكو گريخته و تيمورآقا هر قدر روسها در گرفتن او اصرار مىورزيدند جرئت به رها كردن وى نمىكند.
كرم مخصوصاً با حكمران ايروان دشمنى دارد، گاهگاهى به او نامه مىنويسد و خود را به خاطر او مىآورد و از احوال خود اطلاعاتى به او مىدهد و مىگويد كه همين كه حالش بهبود يافت خدمتش مىرسد تا در عوض گلوله اى به مغزش بزند و انتقام خود را بگيرد...»(16)
دكتر فووريه چهار روز پس از عبور از مرز ايران بالاخره موفق به ديدار كرم شده، او را چنين توصيف كرده است:
«همين كه وارد چادر [شاه] شدم، شخصى را كه به يكى از صاحب منصبان بىشباهت نبود، بر اسبى عربى چالاك ديدم كه هشت سوار مسلح در ركاب دارد و پيش مىآيد. به فاصله كمى از چادر همه پياده شدند. رئيس ايشان اسب خود را به ديگرى داد و تنها جلو آمد. وى مردى بلند قامت و خوش اندام بود و قريب به سىسال داشت و صورتش به علت آن كه در بيابان زندگى مىكرد، قدرى چينخورده و تيره بود. لباسى نقره كوب از چركسىهاى قفقازى، كه در روى آن چند جاى فشنگ دوخته بودند، در بر و كلاهى از پوست بخارا بر سر داشت.
بعد از آن فهميدم كه اين سوار، كه من او را صاحب منصبى روسى يا يكى از شاهزادگان گرجستان مىپنداشتم، همان كرم دزد مشهور است، تعجب كردم و البته خواننده نيز ميزان تعجب مرا درمىيابد. ليكن چون مشرق زمين از اين مناظر غيرمترقبه زياد دارد، چندان هم تعجب نبايد به خود راه داد. بارى اين كرم كسى است كه خواب راحت را از حاكم ايروان سلب كرده و تمام مردم آن حوالى را در وحشت دايمى نگاه داشته است.»(17)
در اين جا بهتر است توصيف كنياز ناكاشيدزه، فرماندار گنجه، از كرم را نيز بر توصيفهاى ناصرالدين شاه و دكتر فووريه بيفزاييم:
«كرم 25 سال دارد، بلند قامت و چهارشانه است. كله اش متوسط است. صورت و چانه اش [تراشيده و] تميز، گونه هايش سرخگون است. سبيل دراز و نازكش بور است. رنگ موى سرش خرمايى است. چشمان گرد نه چندان بزرگ بلوطى رنگ دارد. چوخاى آستين گشاد چركسى مىپوشد...»(18)
اعتمادالسلطنه هم كه در زمره ملتزمان شاه بوده، ضمن دادن اطلاعاتى درباره كرم، ناخشنودى و نگرانى خود از پناه داده شدن به او را پنهان نمىكند:
«از تفصيلات تازه اين كه كرم بيك نام شخصى است اصلاً از قزاق شمس الدين لو، كه در آقستفا(19) ، موضعى كه مابين تفليس و ايروان است، سكنى دارد و رعيت روس است. چند سال است كه راهزنى و آدمكشى را شيوه خود نموده، غالباً در خاك ايران و عثمانى و روس آدم كشته. تنها از ايران قريب پنجاه نفر كشته است و پنجاه هزار تومان مال مردم را برده. نمىدانم شاه به چه ملاحظه به او پناه داده. سالى هزار و دويست تومان مواجب قرار دادند. جزو ملتزمين به تهران مىبرند او را. دولت روس هم براى اين كه از حدود خودش دفع شرى بكند، به سكوت گذرانده است. باشد تا وقتى پشيمانى آوردن اين شخص را بكشند.»(20)
اما ناصرالدين شاه براى اقدام خود دليل معقولى داشته است:
«گرفتارى آنها (كرم و يارانش) هم مشكل بود؛ چرا كه متصل در كوهها كه نمىتوان قشون و سوار گذاشت. هزار سوار هم كه اينها را عقب نمىكردند و دوازده سوار هم كه مىترسيدند [؟] در اين صورت اسباب زحمتى شده بود و حالا براى سه دولت روس و ايران و عثمانى بسيار خوب شد كه به خوبى دستگير شد و همه راحت شدند.»(21)
و 24 روز بعد از پناه دادن به كرم، از اين كه احساس مىكند او به تدريج دارد رام مىشود، اظهار خوشحالى مىكند:
«عزيزالسلطان كرم را آورده است منزلش صحبت مىكند. نهارش [ناهارش] داده است. قرقى به او داده است. كرم را دستى كرده اند.»(22)
در حقيقت هم كرم از همان روزهاى پيوستن به اردوى شاه نشانه هايى از سر به راه شدن را در رفتار و مناسبات خود با ديگران نشان مىدهد. چنانكه دكتر فووريه، در روز 22 صفر / 18 اكتبر، دو روز پيش از ورود موكب همايونى به تهران، از ملاقات خود با او چنين ياد مىكند:
«امروز كرم دزد معروف ايروان به ديدن من آمد. شاه لابد براى اينكه از جانب او خاطر جمع باشد، او را با خود به تهران مىبرد. به من گفت كه سى و يك سال دارد و دوازده سال... [راهزنى كرده] ولى تصميم گرفته است كه از اين به بعد به حرفهاى ديگر بپردازد.»(23)
جالب توجه است كه كرم در همان روز، ديدارى هم با اعتمادالسلطنه داشته است. وى همچنان نسبت به او بدبين بوده است:
«كرم بيك كه از سوقاتهاى فرنگ است كه آورديم، همسايه من منزل گرفته. ديدن من آمد. مىگفت متجاوز از صد نفر آدم كشتم.»(24)
كرم پس از ورود به تهران، ابتدا در زمره تفنگداران خاصه همايونى در مىآيد؛ ليكن از آن جايى كه هنوز از آن روح سركش آثارى در وجودش مانده بوده، تحكمات احمدخان علاءالدوله و مهدى قلىخان مجدالدوله را - كه اولى فرمانده فوج هزار نفره سواره خاص مهديه و منصور بوده و دوّمى از سال 1301 ه . ق تا مرگ ناصرالدين شاه مقام خوانسالارى دربار را داشته و هر دو در سفر و حضر هميشه در التزام شاه بودهاند - برنمىتافته، شاه كمى بعد او را به امينالسلطان سپرد و او در اندك مدتى در دستگاه امين السلطان - كه در آن تاريخ بعد از ناصرالدين شاه شخص دوم مملكت به شمار مىرفته و ضمن داشتن مقام رياست وزرا، وزارتهاى داخله، دربار، گمرك و ماليه، امور خارجه، رياست ضرابخانه دولتى و حكومت بنادر خليج فارس را نيز عهده دار بوده و با استفاده از مقام موقعيت خود ثروت سرشارى فراهم ساخته بود و در «يكى از عمارات عالى پايتخت اقامت داشته»(25) و... - ترقى كرد و در زمره محافظان ويژه او درآمد. به طورى كه «هر وقت كه امين السلطان از خانه خود خارج شده و سوار كالسكه مىشد، كرمخان سوار اسب پشت كالسكه و حاجى على قلى خان سردار اسعد پهلوى كالسكه و جعفر قلىخان سردار اسعد سوم در جلو كالسكه امين السلطان سواره مىرفتند.»(26) غلامحسين افضل الملك، كه در روز 22 صفر 12 / 1316 ژوئيه 1898 در صاحبقرانيه شميران انتظار ورود امين السلطان را - كه از طرف مظفرالدين شاه براى تصدى مقام صدارت عظمى احضار شده بوده - مىكشيده، مىبيند كه «ناگاه جناب امين السلطان با كرم خان و چندتن از همراهان با لبى خندان و رويىتابان ورود كردند...»(27)
پس از آن، اسدخان، حميدخان، مجيدخان، مددخان و اسكندرخان، برادران كرم نيز كه همه كم و بيش سابقه ياغىگرى داشته اند، به وساطت امين السلطان بهتدريج از قفقاز به ايران مهاجرت كردند و در جرگه جان نثاران وى درآمدند. به قولى: «در سال 1313 قمرى كه ناصرالدين شاه كشته شد و امينالسلطان صدراعظم براى انتظامات امور مملكتى تا ورود شاه تازه، مدت چهل روز در كاخ گلستان توقف داشت، مستحفظين او عبارت بودند از حاج علىقلىخان سردار اسعد و سواران بختيارى و كرمخان و برادرانش.»(28) و زمانى هم كه ميرزا على اصغرخان، كه از سال 1318 ه . ق ملقب به اتابك اعظم شده بود، در سال 1325 در جلو مجلس مورد سوءقصد قرار گرفت و «به زمين افتاد مجيدخان، يكى از برادران كرم خان، كه جوان زورمندى بود، به تنهايى او را بغل كرده، توى كالسكه گذاشت.»(29)
از قرار معلوم برادران كرم در بعضى اقدامات ضد مشروطه و مشروطه خواهان نيز شركت داشته اند. چنان كه در ماجراى قتل فريدون، بازرگان زردشتى مشروطه خواه، كه بيست و چند روز پس از فتنه توپخانه و دقيقاً در شب سوم ذىحجه 1325 اتفاق افتاده و حلقه اى از زنجيره اقداماتى بوده كه 4 ماه و 20 روز بعد به بمباران مجلس منجر شده، دستكم دو تن از آنها متهم بوده اند. به عنوان مثال سيداحمد تفرشى حسينى چند روز بعد از كشته شدن وى چنين يادداشت كرده است:
«قاتلين فريدون را معتضد ديوان رئيس نظيمه در بيستم محرم پيدا كرده، برادران كرم مشهور و چند نفر از تفنگدارهاى شاهى بوده...»(30)
و چند روز بعد كه معتضد ديوان - به احتمال قوى تحت فشار دربار - معزول گرديده بود، باز به مسئله شركت برادران كرم در جنايت مذكور اشاره كرده است:
«بيچاره معتضد ديوان چه كرده بود؟ برادران كرم قاتل فريدون هستند و در دربار مشغول خدمت، و روزى يك مرتبه به ديوان خانه محض استنطاق مىروند!»(31)
يوسف مغيث السلطنه هم در نامهاى كه در اوايل سال 1316 ه . ق از تهران به رضا قلىخان - نظام السلطنه بعدى - نوشته، در اشاره به قتل فريدون پارسى خاطرنشان ساخته است كه از جمله هيجده دزد متهم به قتل او «دو نفر برادر كرم و دو نفر هم غلام بودهاند.»(32)
سفارت روسيه در تهران هم در گزارش 17 محرم خود به وزارت متبوعه خويش به مورد سوءظن قرار گرفته شدن برادران كرم اشاره نموده است:
«در اين اواخر شبى ژاندارمها به بالاى پشت بام خانه اتباع روس، برادران مشهور قفقازى، كرمخان(33)، كه چهار سال پيش مرده است، رفته و از آن جا با ظن اين كه قاتل فريدون در نزد آنها مخفى شده است، به داخل خانه تيراندازى كردند. البته قاتلى در آنجا نبود.»(34)
اما مهدى بامداد نوشته است، زمانى كه مأموران در جريان دستگيرى متهمان به سروقت برادران كرم رفتند، «مددخان و مجيدخان به سفارت روس پناهنده شدند و سفارت هم به آنان تأمين داد.»(35)
گفتنى است كه در گزارشهايى كه درباره محاكمه و اجراى حكم درباره محكومان حادثه موردبحث در دست است، نامى از برادران كرم در بين اسامى محكومان نيست(36) و به نظر نمىرسد كه فردى از آنها بدين مناسبت محكوم شده باشد. در هر صورت اطلاعات زيادى در مورد آنها و اين كه چه نقشى در حوادث و ادوار بعدى تاريخ ايران داشتهاند، در دست نيست. همينقدر مىدانيم كه اكثر آنان و فرزندانشان كه بعدها نام خانوادگى زالتاش را به جاى زالوف اختيار كردند، وارد خدمات لشكرى شدند و بعضى در ارتش تا درجات سرهنگى و سرتيپى و حتى سرلشكرى ارتقا يافتند. سرلشكر صمد زالتاش، پسر حميد، كه در سال 1370 خ پيرمردى هشتادو چند ساله بوده، احتمالاً معروفترين آنان بوده است. ميرهدايت حصارى شجره نامه اولاد ملا زال را كه از چرس خوى به قفقاز كوچيده بوده، بر اساس اطلاعات عزيز زالتاش، پسر مجيد، تهيه كرده است.(37)
از زندگى خود كرم در تهران هم، كه بيش از 12 سال طول نكشيده، آگاهى چندانى نداريم. آخرين «شاهكار» او شايد نجات كامران ميرزا نايب السلطنه، پسر ناصرالدين شاه و وزير جنگ، از چنگ شورشيان خشمگين بر ضد امتياز نامه رژى در 3 جمادىالثانى 5 / 1309 دسامبر 1891 در تهران باشد. گزارش اعتمادالسلطنه در اين باره خواندنى است:
پس از صرف ناهار كه خوابيده بودم «يك دفعه ديدم صداى اهل خانه از راه پله بالاخانه مىآيد. چون هيچوقت رسم نبود اهل خانه بيرون بيايند وحشت نمودم. شايد براى والده اتفاقى افتاده. سراسيمه از جا جسته، پرسيدم: چه خبر است؟ گفت: اهل شهر به دور ارگ جمع آمدند. ارگ را گرفته اند. تمام دكاكين شهر را بستند. مردم شوريده اند. توپ مىبرند. برخيز ببين چه هنگامه است. من از پنجره بالاخانه كه نگاه كردم، ديدم چند دكانى كه روبروى بالاخانه بود، بسته اند. گفتم شايد خداى نكرده صدمه اى به وجود مبارك شاه رسيده. خواستم لباس پوشيده بروم؛ والده آمده مانع شد. آدم فرستادم، خبر آوردند كه قريب بيست هزار نفر دور ارگ را گرفته اند. پانصد ششصد نفر داخل ارگ شدند و هجوم به عمارت بردند. درهاى ارگ را بسته و قشون ايستاده. اهل شهر به فرياد بلند به شاه فحش مىدهند و مىگويند امين السلطان را بفرستيد بيرون تا بكشيم. جمعى به نايب السلطنه كه ميان مردم به التماس رفته بود كه مردم را آرام كند، حمله برده بودند... يك نفر سيد با شمشير برهنه به نايب السلطنه حمله مىكند. نايب السلطنه به سمت خانه خود فرار مىكند. اين جمعيت او را تعاقب مىنمايند. در اين بين كرم بيك قوچاق روسى معروف مىرسد، كرامتى نموده نايب السلطنه را كه ديگر خسته و مانده شده بود، سوار به اسب خود مىنمايد. به يك دست جلو اسب [را گرفته] و به يك دست ديگر تپانچه چند به هوا خالى مىكند، نايب السلطنه را به خانه اش مىرساند...»(38)
كلنل كاساكوفسكى، فرمانده بريگاد قزاق نيز در خاطرات خود به همين حادثه اشاره كرده است:
«در همين موقع جمعيت، نايب السلطنه را كه حكمران تهران و وزير جنگ و مقتدرترين و متنفذترين فرزندان ناصرالدين شاه بود، از اسب پايين كشيده، در ميدان توپخانه خر كشش مىكردند. اگر در اين موقع كرم نام، راهزن افسانه اى قفقاز مانند قرقى سر نرسيده بود كه به همراهى دارودسته اش نايبالسلطنه را بر روى زين اسب خود انداخته و به دربار برساند، جمعيت او را همان جا قطعه قطعه كرده بودند.»(39)
كرم پس از درآمدن به خدمت دربار و امين لسلطان به شرب شراب و استعمال ترياك معتاد مىشود و با گذشت زمان چنان در ورطه اعتياد فرو مىغلتد كه در سال 1319 ه ق / 1901 م در 43 سالگى به سكته در مىگذرد. يكى از خويشاوندان وى، وقتى جوانى را در روستاى يكان مرند در حال كشيدن ترياك ديده بود، خطاب به او گفته بود:
«پسرم دست به ترياك نزن! اين همان ترياكى است كه كرمى به آن قامت و دلاورى را تبديل به جوجه ى كرد.»(40)
جنازه كرم را در نزديكى آب انبار قاسمخان، واقع در بيرون دروازه شاه عبدالعظيم دفن كرده، به دستور امين السلطان يك چهار طاقى در سر قبرش ساخته بودهاند كه امروز نشانى از آن برجاى نيست. هدايت حصارى كوشيده است محل اين قبر را، كه در كنار خيابان رزمآرا (فدائيان اسلام فعلى) قرار داشته، تعيين بكند.(41)
كرم به هنگام مرگ چهار دختر به نامهاى معصومه، توران، ايران و بهار داشته و بهار در جمهورى آذربايجان زندگى مىكرده و هم اكنون فرزندانش در آن جمهورى سكونت دارند.
* * *
آگاهىهاى موجود حاكى از آن است كه كرم داراى دو شخصيت بوده است؛ شخصيت واقعى كه كم و بيش مورد شناسايى قرار گرفت و بازتاب آن را به ويژه در خاطرات خود وى مىتوان بازيافت. با پيدا شدن اين خاطرات و با وجود اطلاعات منقول در صفحات گذشته، امكان مقايسه دو شخصيت مذكور به دست مىآيد و بدين واسطه پرتويى بر ساز و كار پيچيده افسانه پردازى و اساطيرآفرينى به مثابه يك نياز اجتماعى - تاريخى افكنده مىشود.
كرم از آن انسانهايى است كه فرصت آن را پيدا كرده است كه در بوته ذهن توده هاى مردم تصعيد يابد و در جايگاه انحصارى قهرمانان حضور پيدا كند. نياز مردم ناتوان از دفع ظلم و زور به وجود قهرمانى كه در برابر ظالمان و زورگويان سينه سپر كند و رشته هاى آنها را پنبه كند و از تمام دامهايى كه بر سر راهش نهاده مىشود، جان سالم به در برد و هيبت هيبت ناكان را بشكند، واقعيتى است قابل درك. چنين مردمى تا در وجود فردى مايه هاى جسارت و دلاورى و تسليم ناپذيرى را سراغ مىكنند، خود او را از خصلتهاى منفى مىپالايند و صفات و قابليتهاى قهرمانانه دلخواه را بدو مىبخشند و بازش مىآفرينند.
جلال ستارى از ايومونتان هنرپيشه و خواننده فرانسوى ياد كرده است كه زندگىاش در فرانسه صورتى رمزى و اساطيرى پيدا كرده، افسانه شده است. آنچه وى را، كه داراى هيچ خصوصيت برتر و شگفت انگيزى نيز نبوده، به چنين موقعيتى رسانده نقشهاى سينمايى عامه پسند و ترانه هاى دلنشين اوست؛ ترانه هايى كه مضمون غالب آنها دوستى و برادرى است.(42)
خاطرات كرم حاكى از وجود مايه هاى توده پسندى در اخلاق و رفتار و اعمال اوست؛ مايه هايى چون دست و دل بازى، بىباكى و چشم و دل پاكى كه منشاء همان افسانه ها شده است. در مورد هر يك از خصلتهاى مذكور روايتهايى در دست است كه به بعضى از آنها در اينجا اشاره مىشود. به عنوان مثال اسماعيل اميرخيزى از شنيده هاى خود درباره دست و دل بازى او چنين نتيجه گرفته است كه «كرم در حقيقت يكى از جوانمردان عصر خود بود؛ هر چه به دست مىآورد، بربينوايان و بيچارگان مىبخشود و در شجاعت و رشادت هم ضرب المثل بود.»(43)
مهدى بامداد هم كه نظر چندان مثبتى درباره او نداشته، ضمن نقل نوشته اعتمادالسلطنه كه كرم «پنجاه هزار تومان مال مردم را برده» در حاشيه تذكر داده است كه «معروف است كه هر چه از مردم مىگرفته به ديگران بذل و بخشش مىكرده و براى خود چيزى نگه نمىداشته است.»
همو در مورد بىباكى كرم، از دختر وى چنين شنيده است:
«پدر من مىگفت، يكى از روزها هفت نفر را كشتم و بعد صبر كردم كه تا شب شده، در تاريكى از آنجا فرار كنم. خوابم گرفت، يكى از كشته شدگان را براى خود متكا كرده، خوابيدم (با اين ترتيب حتماً سايرين را هم براى خود تشك قرار داده بوده) و نيمه شب از آن محل فرار كردم.»(44)
ياغيان با هر انگيزه اى كه پاى در راه ناهموار ياغىگرى مىگذاشتند، به حكم «ياغى را مردم نگه مىدارند» ناگزير از مراعات احساسات و حساسيتهاى مردم، بهويژه در مورد مسائل ناموسى بودند. تا نام ياغىيى به بىچشم و رويى و چشم و دل ناپاكى در مىرفت، ديگر دنيا برايش تنگ مىشد و پناه و پناهگاهى برايش باقى نمىماند. خاطرات كرم هم حاكى از وقوف او به اين نكته قابل اعتناست. مهدى بامداد اين روايت را در همين خصوص نقل كرده است:
كرم «در عالم راهزنى جوانمردىهايى نيز از خود بروز مىداد. از آن جمله مىگويند كه چون هر ساله عده اى از اهالى گنجه در تابستان ييلاق و قشلاق مىكنند و در اين هنگام قاچاق كرم به آنان مىرسد؛ مسافرين از ترس اينكه مبادا اموال آنان به يغما رود اشياى قيمتى خودشان را به زنان خود مىدهند كه در زير چادرهاى خود آنها را پنهان نمايند. كرم از دور عمل آنان را مشاهده مىنمايد، فوراً به دستياران خود مؤكداً سفارش مىكند، موقعى كه به جمعيت كوچ كنندگان رسيديد مبادا زنها را بگرديد؛ زيرا آنها ناموس ما مىباشند و بايد خيلى محفوظ و مصون از هر تعرضى بوده باشند، و همينطور هم همراهان او اوامرش را اطاعت كردند.»(45)
----------------------------
زیرنویسها را در پایان بخش دوم مقاله خواهید یافت.
1-این وبلاگ کاملا شخصیه